رقیه بنت الحسین

 
اشعاری پیرامون بی بی رقیه خاتون سلام الله علیها
نویسنده : عبدالحسین - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

آنکو در این مزار شریـف آرمیـده اسـت
ام البکّا رقیه محـنت کشیــده اســت

این قبر کوچک است از آن طفل خـردسال
کز دهر سالخورده بسى رنـج دیـده است

اینجا زتاب غم دل زینب شـده اسـت آب
بس ناله یـتـیـم بـرادر شنیـده اسـت


 اینجـا ز پا فـتاده و او را ربـوده خـواب
طفلى که روى خــار مـغیلان دویده است

یا رب به جـز رقیــه کدامـین یتیـم را
سر تسکین بدیـدن سـر از تـن بریده است

نازم به آنکه هستى خـود داد و از خـداى
روز ازل مـتاع شفـاعت خـریده اسـت

تنهــا زمین نگشتـه عـزا خانـه حـسین
پشت فـلک هـم از غم آن شه خمیده است

 

 

 

 

 

می‏چکند از نگاه‏ها، پنهان

 

اشک‏ها، یادگار دریایند

 

آسمان هم به گریه می‏آید

 

وقتی از چشم «کودکی»، آیند

 

کودکی مانده در دل غربت

 

خفته امّا درون ویرانه

 

آن که روزی نگاه زیبایش

 

شد حدیث هزار پروانه

 

جرم او را کسی نمی‏دانست

 

جرم پروانه را نمی‏دانند

 

آن‏چه مردم شنیده می‏گویند

 

رسمِ جانانه را، نمی‏دانند

 

چشم‏ها را گشوده، می‏نالید

 

در فضای غریبِ ویرانه

 

مثل شمعی که اشک می‏ریزد

 

در سکوت حزینِ یک خانه

 

ناله‏هایش، اگرچه می‏گفتند:

 

«غربت خانه کرده بی‏تابش»

 

دور می‏زد درون تاریکی

 

لحظه لحظه، نگاه بی‏خوابش

 

جست‏وجوهای او، نشان می‏داد

 

انتظار کسی، به جان دارد!

 

سر به بالا گرفته، می‏پرسید:

 

عمّه، این خانه، آسمان دارد؟!

 

آسمان را گرفت در آغوش

 

مثل یک عقده در گلو، افسرد!

 

آرزوی قشنگِ «بابا» هم!

 

در همان آخرین نگاهش، مُرد

 

 

 

 

 

ای یتیم نیمه جانم لحظه ای آرام باش


بلبل شیرین زبان لحظه ای آرام باش


ای یتیم نیمه جانم لحظه ای آرام باش


بند قلبم پاره کردی جان من کم گریه کن


برده ای تاب و تبم را لحظه ای آرام باش


هر شبی ناله کنی از فرط درد استخوان


درد گیرد استخوانم لحظه ایی آرام باش


زجر می اید دگر باره لگد کوبت کند


بر لب آوردی تو جانم لحظه ای آرام باش


نازدانه تو یگانه مونسم بودی دگر


می روی تنها بمانم لحظه ای آرام باش

 

 

 

 

ای همسفر به نیزه مرا جز تو ماه نیست
من را به غیر روی تو شوق نگاه نیست

 

در این سه ساله غیر تو ذکری نگفته ام
شکر خدا که عمر کم من تباه نیست

 

با شک نگاه موی سپید از چه می کنی
آری رقیه تو منم اشتباه نیست

 

هر منزلی که آمده ام زخم خورده ام
شام کسی چو شام تن من سیاه نیست

 

دیگر مجاب رفتن با عمه ام مکن
دستم وبال گردن و پایم به ره نیست

 

فهمیده ام ز سیلی و شلاق و سلسله
ما را به غیر دامن عمه پناه نیست

 

با اینکه کودکان همه زخمی و خسته اند
اما تن کسی چو تنم راه راه نیست

 

بابا بگو که چشم عمو غیرتی کند
اینجا غیر طعنه و تیر نگاه نیست

 

شعر از علی اشتری

 

 

 

 

 

 

شیعیان شرح شب تار مرا گوش کنید
قصه دیده خونبار مرا گوش کنید

 

مو به مو راز دل زار مرا گوش کنید
داستان من و دلدار مرا گوش کنید

 

روزگاری به سر دوش پدر جایم بود
ساحت کاخ شرف منزل و مأوایم بود

 

دیده مام و پدر محو تماشایم بود
ماه شرمنده زرخسار دل آرایم بود

 

حال در گوشه ویرانه بود منزل من
خون دل گشته زبی تابی دل حاصل من

 

ای سر غرقه به خون از ره دور آمده ای
طالب فیض حضورم به حضور آمده ای

 

تو کلیم اللهی از وادی طور آمده ای
بهر دیدار من از کنج تنور آمده ای

 

بی تو ای جان پدر تنگ مرا حوصله شد
پایم از خار مغیلان هله پر آبله شد

 

 

 

یادش به خیر ناله اگر جوش می گرفت
دست عمو مرا به سر دوش می گرفت

گاهی هم آفتاب نگاه پدر مرا
گلبوسه می نشاند و در آغوش می گرفت

آن گوشوار غرقه به خونم به جای خود
سیلی هم انتقام من از گوش می گرفت

گاه انتقام خصم ز ما بهر ناله بود
گاه یتقاص از لب خاموش می گرفت

تنها شبیه مارد تو بود دخترت
دستی اگر به زخمی پهلوش می گرفت

 

 

 

غم دل با که بگویم که بود محرم رازم؟
به نشینم به فراق رخ دلدار بسازم

 

من همان بلبل وحیم که به ویرانه نشستم
تا گلم آید و او را به نوایی بنوازم

 

شامیان خار مبینید مرا گوشه ی زندان
به خدا من گل گلزار خدا بوی حجازم

 

بگذارید بگریم که شبیه است به زهرا
عمر کوتاه منو گریه ی شب های درازم

 

اشک نگذاشت که در آتش فریاد بسوزم
گریه نگذاشت که در سوز دل خود بگدازم

 

خم ابروی تو محراب نمازم شده امشب
جان گرفتم به کف از بهر قبولی نمازم

 

همه خوابند و من غمزده بیدار تو هستم
شاهدم این گلوی بسته و این دیده ی بازم

 

چه شد آن کودک شامی که مرا زخم زبان زد
تا که در پیش نگاهش به وصال تو بنازم

 

رنگم از دوری روی تو پریده است وگرنه
من نه آنم که به طوفان بلا رنگ ببازم

 

حاجت خویش بخواه از من دلسوخته (میثم)
که به ویرانه نشینی همه را قبله ی رازم

 

شعر از غلامرضا سازگارا (میثم)

 

 

 

 

 

 

ای همنشین زینب، نام حسینت بر لب

 

داری چه آتشین تب، من در کنارت امشب

 

با گریه تو گریم



در این سفر به هرجا، در سیر کوه و صحرا

 

گوئی: کجاست بابا؟ من مات ازین تمنا

 

با گریه تو گریم



ای دخت پاک لولاک، گریان ز داغت افلاک

 

خفتی به سینه خاک، چون اشک تو، کنم پاک

 

با گریه تو گریم



گاهی به یاد اکبر، گاهی ز داغ اصغر

 

داری دلی پر آذر، ای دخت نازپرور

 

باگریه توگریم



چون می‌کنم نظاره، از بهر گوشواره

 

گوش تو گشته پاره، دارم غمی دوباره

 

با گریه تو گریم



از آن هجوم و یغما، آثار خشم اعدا

 

بر چهره تو پیدا، ای یادگار زهرا

 

با گریه تو گریم



 

ز شرار غم می سوزم با تما میه وجود
دوباره باید بخونم یکی بود یکی نبود

 

بلبلی گوشه ویرونه می خوند برای یار
بعد مدت ها کنار یار بگرفته قرار

 

تموم رنج سفر رو برا یار داره می گه
از غم بچه ها و عمه داره حرف می زنه

 

بابا جون خوش اومدی به منزل فقیرونه
بیا بنشین بشنو درد دل فقیرونه

 

باباجون خوش اومدی قربون خاک قدمت
به خدا دلم می سوخت رفتی سفر ندیدمت

 

وقتی رفتی دشمنا آتیش زدن به خیمه ها
برا خاطر چی می زدن کتک به بچه ها

 

بابا جون بین همه عمه مونو خیلی زدن
باباجون منو ببین به صورتم سیلی زدن

 

باباجون دردت به جونم
هر کی صورتم رو دیده می گه چون زهرا شده

 

صورت مادر تو آخه مگه چطور شده
باباجون داداش علی رو به کجا بردی بابا

 

بچه ها می گن او نو پیش خدا بردی بابا
باباجون به من بگو بر سر تو چی اومده

 

داداشم علی اکبر برا چی نیومده
من نمی فهمم بابا بعضی ها با هم چی می گن

 

همه بهم می گن یتیم بابا یتیم به کی می گن
مگه هر کی که باباش رفته سفر یتیم می شه

 

یا یتیم اونه که تو خرابه ای مقیم می شه
اینجا با زخم زبون آتیش به دلها می زنن

 

اینجا رسمشون بده بچه یتیم و می زنن
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

 

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
هر کیم یا هر چیم هر چی که بین همه ام

 

نوکری از نوکرای پسر فاطمه ام
پسر فاطمه سلطان تموم عالمه

 

عشق من امید من پناه من یعنی حسین
پسر فاطمه مهر منو و مهتاب منه

 

همه جا جار می زنم حسین ارباب منه
یا رقیه ادرکنی