اشعاری پیرامون بی بی رقیه خاتون سلام الله علیها

 اینجـا ز پا فـتاده و او را ربـودهخـواب
طفلى که روى خــار مـغیلان دویدهاست

یارب به جـز رقیــه کدامـین یتیـمرا
سر تسکین بدیـدن سـر از تـن بریدهاست

نازم بهآنکه هستى خـود داد و ازخـداى
روز ازل مـتاع شفـاعت خـریدهاسـت

تنهــا زمیننگشتـه عـزا خانـه حـسین
پشت فـلک هـم از غم آن شه خمیدهاست

 

 

 

 

 

می‏چکند از نگاه‏ها، پنهان

 

اشک‏ها، یادگاردریایند

 

آسمان هم به گریهمی‏آید

 

وقتی از چشم «کودکی»،آیند

 

کودکی مانده در دلغربت

 

خفته امّا درونویرانه

 

آن که روزی نگاهزیبایش

 

شد حدیث هزارپروانه

 

جرم او را کسینمی‏دانست

 

جرم پروانه رانمی‏دانند

 

آن‏چه مردم شنیدهمی‏گویند

 

رسمِ جانانه را،نمی‏دانند

 

چشم‏ها را گشوده،می‏نالید

 

در فضای غریبِویرانه

 

مثل شمعی که اشکمی‏ریزد

 

در سکوت حزینِ یکخانه

 

ناله‏هایش، اگرچهمی‏گفتند:

 

«غربت خانه کردهبی‏تابش»

 

دور می‏زد درونتاریکی

 

لحظه لحظه، نگاهبی‏خوابش

 

جست‏وجوهای او، نشانمی‏داد

 

انتظار کسی، به جاندارد!

 

سر به بالا گرفته،می‏پرسید:

 

عمّه، این خانه، آسماندارد؟!

 

آسمان را گرفت درآغوش

 

مثل یک عقده در گلو،افسرد!

 

/ 0 نظر / 25 بازدید